سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386
بیایید بر قبر ادب خون بگرییم!
من همصداتر مي شوم با درد پنهان غزل
اين واژه هاي ساده راساده نگير و بي صدا
فرياد من پنهان شده در روح و در جان غزل
پشت حصار قافيه اين واژه ها جان ميدهند
مضمون فداي لفظ شد در پشت زندان غزل
در قحطي عشق و صدا من ماندم و اين واژه ها
بايد که خود را تر کنم در زير باران غزل
شک در وجودم رخنه کرد همراه آهي تلخ و سرد
هر جا که شعري جان گرفت آنجاست ايمان غزل
با يک سکوت مسخره با بستن صد پنجره
من آشناتر ميشوم با درد و بحران غزل
پايان فقط يک واژه است مثل شروع زندگي
در واژه هايش گم شده اينجاست پايان غزل
بر قبر ادب خون بگریید!
امروز با خودم وعده کرده بودم که فقط در باب خودمان و فروم و ادبیات و ارتباط فیما بین صحبت کنم اما از آنجایی که گاهی اتفاقات توان تغییر اولویت ها را دارند تصمیم گرفتم بحثی دیگر کنم!
مدتهاست ادبیات ما به قدری سخیف شده که بهترین عاشقانه های ما را اشعار مستهجن مریم حیدر زاده تشکیل می دهند!بزرگترین شاعران ما مداحانی هستند دغل باز و یاوه سرا که تنها در جهت نیل به اهداف دنیونی و گاهی اخذ سکه از دست فلانی و فلانی و کسب اسم و رسم کمر به نابودی ادب فارسی بسته اند!
امروزه ادب فارسی در اختیار نادانانی است که شب و روز بر اعضا و جوارح خود فشار می آورند تا اندک مایه ای اراجیف با وزن و بی وزن از بالاخانه ی تحت اجاره ی آقایان شان در آید و با مقادیری شبه ذوق ادبی (که ندارند!) در می آمیزند و نام شعر بر آن می نهند (که حقا ارزش ادبی و معنوی و تاثیر گذاری مثبت آثاری چون "اتل متل توتوله" و "توی ده شلمرود حسنی تک و تنها بود" بیش از الفاظ بی مفهوم آقایان و خانم های به اصطلاح شاعر امروزی است ).
این دریوزگان پست بنیاد که وزن شعر را در ترازوی حماقت می سنجند و قافیه را در بازار سیاه افکار تاریکشان می جویند و خود را شاعر می دانند یاوه سرایان غزل فروشی بیش نیستند که روح ادب فارسی از خیانت این کوته فکران سیه کار آزرده شده!کسانی که بنا به دلایلی نا معلوم می پندارند که وحی بر آنها نازل شده تا بنگارند و بسرایند در حالی که از ذوق ادبی(که مسلما اولین و مهمترین عنصر برای نگارش است) محرومند و این در حالی است که اکثر آنها از قدرت تفکر بی بهره اند و تعداد ابیاتی که از بزرگان ادب خوانده اند از انگشتان دست چپشان نیز کمتر است! و اگر اسمی درآورنده اند و بزرگ(!) خوانده می شوند تنها به پاس مهملاتی است که محض خوشامند بزرگ خوانندگانشان (کسانی که آنها را بزرگ می خوانند) می بافند!
پست بادید ای غزل فروشان یاوه سرا!
پست بادید شمایگان که قلم در ره تحصیل مال و مقام بر سینه ی کاغذ می فشارید!
پست بادید و نابود ای بی هنران فرومایه!
پست بادید شمایگان که روح ادب را چنان آزردید!
من را به کام خویش برد : تلخی ,تباهی ,رنج و درد
شب با سکوتی آشنا از من صدا را می گرفت
فریاد من کوتاه شد : آهی بلند و تلخ و سرد
شب می شکست من را و من , میجنگم اما با خودم
این سرنوشت تلخ ماست : بازنده بودن در نبرد
من در خودم گم گشته ام باید بیابم خویش را
گوید صدایی از درون : بین سیاهی ها بگرد
در بی پناهی ها بگرد بین سیاهی ها بمان
بین سیاهی ها بمان با صورتی چرکین و زرد
اگر امروزه شعر و ادب فارسی هنوز هم اندک حیاتی فلاکت بار دارد به پاس بزرگ مردان و بزرگ زنانی است که بدون هیچ چشمداشت مادی و معنی و گاهی به صورت گمنام دل نوشته های خود را که بر گرفته از احساس زیبا آنها ست در وبلاگ ها و گوشه کنار می نگارند!و وای بر ملتی که اینان را قدر ننهند!!!
ادب فارسی زنده است به همت بزرگانی که می نگارند آنچه نگاشتنی است!زیادند این بزرگ شاعران گم نام تحت ستم!بزرگانی که شلاق انزوا بر کمرشان فرود می آید!!!بزرگتنی که طرد می شوند چون می گویند آنچه را که باید!و نمی هراسند از اهریمن زشت کردار و پاس نمی دارند آنچه که بدان اعتقادی ندارند و میستایند هر آنچه را که ستودنی است!
و من متنفر از مردمانی که در اوج حماقت نقض می کنند چیزی را که بدان تعهد کرده اند!و می ستیزند با حقایق! و انزوا و فشار را حق کسی می دانند که فکر می کند!و صدا ها یی که در مدح آنان و کدخدایانشان نباشد در نطفه خفه می کنند!
بیایید بر قبر ادب خون بگرییم اندم که سکوت سهم دگراندیشان است!!!
بیایید بر قبر ادب خون بگرییم آندم که مردان و زنان شاعر ما را در انزوایی اجباری فرو می کنند!
بیایید بر قبر ادب خون بگرییم آندم که فریاد ها را مرگ سزاست!!!
ییایید بر قبر ادب خون بگرییم آندم که شاعر متهم است به سرودن و مجکوم است به خاموشی!!!
بیایید بر قبر ادب خون بگرییم آندم که بی ادبان بر دهان ادب افسار زده اند!!!
بیایید بر قبر ادب خون بگرییم آندم که آسمان را دیگر طلوعی نیست!!!
و
بیایید بر قبر ادب خون بگرییم آندم که "یک آسمان غروب" غروب کرد!!!
خورشید را حاشا کنید نور زمین پنهان شده
در شهر غم غوغا کنید انسان چه نافرمان شده
آن مرده را پنهان کنید انسانیت جان داده است
نه! تو برو او را بکُش او را که نیمه جان شده
ما مانده ایم و یک نگاه تا مرگ عشق در قلبها
زیرا غم جاوید ما بر قلبها سلطان شده
ما مانده ایم و یک نفس تا مرگ انسان در قفس
نه! او دگر در بند نیست چون آن قفس ویران شده
در زیر آوار جنون ققنوس وار جان می دهد
نه! آتشی در کار نیست چون عصر یخبندان شده
آزادگی بی معنی است آزاده بودن یک خیال
زیرا در این ویرانکده آزادی هم زندان شده
شادی گناهی است بی حساب زیرا که غم قانون ماست
زیرا که شاه خفقان غم صاحب انسان شده
من از ازل زندانیم من وارث ویرانی ام
زیرا که من ایرانی ام چون کشورم ایران شده
پ ن : تمام اشعار فوق از میثم عزیز است که به دلیل فیلترینگ همین تعداد از ابیات در دسترس من بود!
پ ن 2: به امید روزی که باز خواندنی ها را از یک "آسمان غروب" میثم عزیز بخوانیم!
پ ن 3: این حس نامه عینا در وبلاگ های منقول و غیر منقول اینجانب و وب سایت سجاد آی-تی درج گردیده و به تمام اعضای مجمع دیوانگان نیز ارسال می گردد. باتشکر سازمان جمایت از دامیان (ایهام تناسب!)
پ ن 4: دو جمله به دو عضو مجمع
الف: سینای عزیز تولدت مبارک (کما فی السابق با تاخیر نه چندان کوتاه زمانی!)
ب:مادربزگ شیدا بسیار امید آن است که اولین دیدارمان در دومین 5 شنیه اردیبهشت به وقوع بپیوندد!(زمان و مکان به طور مبسوط اعلام خواهد شد!)
شنبه بیست و سوم دی 1385
قوانین جاودانگی
شروع کردن به نوشتن بعد از مدت ها جدایی از قلم و انواع مشابه (من جمله:صفحه کلید) کاری بس سخت و طاقت فرسا می نماید مخصوصا اگر این جدایی ها با مسائل عاطفی و شبه عاطفی مقارن باشد!(دور از جون نویسنده!).اما از آنجا که هر جدایی و فراقی را وصالی است شایسته و خجسته, مرا دوش با قلم پیوندی بس میمون افتاد!و از آنجا که معمولا بر حسب تجربت دریافته ام که شمارگان سلول های فعال خاکستری فام موجود در اندک شبه عقل اینجانب(که در حالت عادی متجاوز از شمار انگشتان دست نیست!) در اواخر نیمه شب به طرز خارق العاده ای افول می نمایند و دیگر سلول های خاکستری را به دلیل عدم استفاده در طی عمر پربار اینجانب از ایشان, یارای بهره وری نیست, و معمولا نیمه شب بهترین زمان آمیزش است(برای من و قلم!!!), پس حاصل این آمیزش اراجیفی چند بیش نیست!
اما قبل از هر چیز ذکر دو نکته خالی از لطف نیست:
1- اگر نوشتن ارتباطی مستقیم با ماده ی سبز رنگ موجود در سلول های خاکستری رنگ مغز دارد, چرا افرادی مانند
میثم.دال! که از مغز و ما یحتوی بی بهره هستند ملاحتی دلکش در نوشتار (و ابتذالی شرم آور در گفتار!!!) دارند حالی آنکه اشخاص منوالفکر مانند مرا بهره ای از استعداد ادبی نسیت؟ج:این پرسش پاسخی بس شفاف دارد(به شفافیه پارسی کولا!), در ازل,آندم که من و یارانم در جهانی ماورای این دنیای دون صفت بودیم, خداوند گروهی از فرشتگان را بر ما گمارد تا مقادیری کالا برگ با هزینه ی یارانه ای که از خرانه ی الهی برداشت شده بود در بین بندگان جهت دریافت مقادیری عقل و استعداد و زیبایی و دیگر خصایص و فضایل توزیع کنند!ما نیز چون دیگر این کالا برگ ها را دریافت و به راه افتادیم, اما از آنجایی که خصایص نکو بیش از کوپن ما بود, تصمیم گرفتیم به طرزی شایسته از انها بهره بریم,پس به راه افتادم و در به در در کوچه پس کوچه های جهان باقی به دنبال احسن الفضائل بودیم!تا به سراهی بهشت رسیدیم(که اتصالی است بین برزخ و بهشت و دوزخ موعود!!!), در آنجا پیری دیدیم ژولیده و رنگ از رخسار رخت بسته,چون به ما رسید از او در مورد احسن الفضائل سوال نمودیم,جوابی داد بس پسندیده,پس کالا برگمان گرفت و ما را در اتاقی در زیر دوزخ,ساعت ها به فسق و فجور گماشت!!!خداوند خیرش دهاد!!!بسی نشاط برفت و خر کیف ها نمودیم!چون از پرداختن به احسن الفضائل فارغ شدیم به جایگاه خود بازگشتیم, در آنجا
میثم.دال را زیارت کردیم که در صف استعداد ایستاده بود!از وی علت ایستادنش را جویا شدیم!جوابی نداشت!گویا چون خلوت بوده به این صف آمده بود!!!آن روزها گذشت و ما بدنیا آمدیم و به قدر خرسی بزرگ شدیم و فهمدیم چه اشتباه بزرگی کردیم که دو بار در صف توزیع کالا برگ نایستادیم و هنوز در کوی برزن چشم به راه آن پیر فرخنده پی ایم!حاضریم همین اندک شبه عقل را بهر ساعتی لذایذ حقیقی از کف بدهیم,چرا که در جهانی که مردمانش تمام از عقل بی بهره اند, آنان که مبالغ اندکی عقل دارند عذابی متحمل میشوند بسا شدیدتر از آتش هزاران جهنم!!!2- مسائل دیگری هم هست که باید قبل از بیان اصل مطلب گوشزد شود؟
ج:بسیار!!!اما فراقی برای بیان نمی یابم!تنها نطقی خارج از دستور باقی است که در انتها بیان می نمایم.
اصول اُسکُلآلیسم(قسمت اول)
1-وقتی کاری را که فکر کردی درست است شروع کردی,در نتایج آن نیاندیش,فقط کافیست شروع کنی در هر حال تو برنده ای.
3-چرا همیشه بعد از «یک» باید «دو» بیاید در حالی که جایگاه «سه» پس از «دو» است؟گاهی انسان ها احتیاج دارند که «سه» ها را قبل از «دو» ها بیان کنند!
3-گاهی بهتر است آدمی به ارزش ها و سنن پایبند باشد!پس «سه» را در جایی می آوریم که مرسوم است!
4-قسمت دوم را می توان در اینجا بیان کرد به شرط آنکه ارزش بیان شدن را داشته باشد!همیشه گفتن ناگفنه هایی که به زمان حال مربوط نمی شوند مفید نیست!در مورد آینده هم بهتر است نیاندیشیم چون شاید «آینده» ای در کار نباشد!
5-تفکر مقدمه ی سعادت است,من خواهان سعادت شما هستم,حدس میزنید چه خواهشی از شما دارم؟
6-هیچ«باید»ی در هیچ چیر در هیچ زمان و تحت هیچ شرایطی صادق نیست,هر کنش را واکنشی است و هر عملی را عکس العملی!!!پس ترجیحا بهتر است که «باید» و صد البته «نباید» را از دامنه ی واژگان جذف کرد.
7-واژه ها آواهایی قراردادی هستند برای انتقال معانی مبتذل روزانه,همیشه صحبت کردن تنها راه انتقال مفاهیم نیست!
8-بهترین دوست کسی است که بتوانی سکوتت را با او تقسیم کنی!اگر ساعتی با دوستی بودی بدون اینکه کلمه ای بر زبان آوری و از این مصاحب ساکت با او کمال لذت را برده باشی,آن شخص تنها کسی است که تو را درک میکند!!!
9-عوض کردن دنیا چیزی جز یک توهم بچه گانه نیست, دنیا به تو خلاصه میشود,پس خودت را عوض کن!
10-اجباری در شاعر بودن نیست,به جای اینکه سعی کنی شعر را نابود کنی,سعی کن اشعار بزرگان را درک کنی,از لذت شاعری بهتر, لذت فهم یک شعر است!
11-همیشه سکه ای با خودت حمل کن,شاید گاهی مجبور شوی برای انجام دادن یا انجام ندادن یک کار ,یر یا خط کنی!
12-عشق و دوستی هر دو با آمیزش همراهند,اولی جسمی و دومی روحی,همیشه سعی کن دوستی را بر عشق ترجیح دهی!
14-چون «سیزده» نحس بود از ذکر آن ممانعت ورزیدیم!
15-گاهی بعضی از دروغ ها یا خرافات از حقایق زیبا ترند,حقیقت را باور داشته باش ولی دروغ بگو!
نطق خارج از دستور:
اصول اسکلالیسم بارقه هایی است درونی که از ریشه های فطری انسان نشات میگیرد!این اصول طریق رسیدن به جاودانگی و سعادت را بر همگان می نماید, باشد که در جهان فانی پر از آشوب و در ابتذال روزمرگی انسان های دون پایه,انسان هایی دگر اندیش باشند تا در ساخت جهانی دوباره بر ویرانه های این جهان همت کنند.
شنبه بیست و دوم مهر 1385
من+آندروما+آلیس=؟
من
و آندروما و آلیسمن:
سلام آلیس.. خوبی آلیس؟
از روز اولی که این متنتو تو وبلاگ پشت کنکوری خوندم خواستم جواب بدم ولی نمیدونم چرا نمیشد.
حالا ببینم امروز میشه؟؟؟ :
اگه این چیزایی رو که میگی خونده باشی و مطالعاتی که میگی کرده باشی پس بهتر از من میدونی که هر بحثی بر پایه یه سری فرضیات استواره که اگه این فرضیات اولیه غلط باشن یا کامل نباشن اون بحث هرچقدر هم منطقی به نظر بیاد از پایه ایراد داره... تو این چیزی هم که نوشتی به نظر من همین اتفاق افتاده. حالا کدوم فرضیه ات غلطه؟؟؟ این فرضیه که " نتیجه ( یا به قول خودت "که چی" یه چیز ) باید حتما "آخرش" اتفاق بیفته"!!!!! کی گفته همیشه که چی ها مال آخر کارن؟؟؟ یه خودکار همه فلسفه وجودیش در طول عمرش اتفاق میفته... خودکار "آخرش" تموم میشه می ریزنش دور.. ولی میشه گفت پس وجودش بی فایده است چون "آخرش" هیچی نمیشه؟؟؟؟ بعضی چیزا که چی هاشون پنهانه.. یعنی تحت شرایط خاصی معلوم میشه.. اگه تا آخر عمرشون اون شرایط تامین نشه اصلا معلوم نمیشه که چی شون چی بوده!!! مثل چی؟ مثل یه ساز: یه ساز به خودی خود هیچی نیست جز یه وسیله چوبی (یا حالا هرجنسی) که شکل خاصی داره.. اگه نوازنده ای براش پیدا نشه هیچی نیست.. هیچ نتیجه ای از وجودش به دست نمیاد.. حالا به نظر تو میشه گفت این ساز وجود داره که چی؟؟؟؟ بعضی چیزا اصلا خودشونو اگه مجرد نگاه کنی نمیفهمی به چه درد میخورن.. ولی در واقع اونا به درد "که چی" یه چیز دیگه میخورن... مثل .. ها.. مثل این تیرچوبی هایی که به عنوان شمع تو ساختمون سازی استفاده میشه... اگه همینجوری نگاش کنی هیچی نیست.. نه شروعش و نه پایانش رو نمیفهمی به چه دردی میخوره..حتی شاید از روز اول دقیقا هم قرار نبوده کار مشخصی انجام بده.... ولی اگه کنار چیزای دیگه نگاهش کنی می بینی که خیلی هم که چی داره .. در واقع یه "سلسله" نتیجه داره.
مثالهای زیادی میشه از این دست زد. اینکه هدف وجودی یه چیز رو فقط تو یه نقطه خاص از وجود اون چیز جستجو کنی کار غلطیه.. هر چیزی که تو این دنیا وجود داره یا "اولش" یا "وسطش" یا "آخرش" حتما یه که چی ای داره...
خب این که از این
اما آدمیزاد از اون چیزاییه که هدف و وفلسفه وجودیش خیلی بیشتر از اونکه مال آخرش باشه مال اول و وسطشه.. یه کمیشو میگم: اول که به دنیا میای شاید اگه مجرد بهت نگاه بشه آدم فکرکنه خب که چی؟ ولی در واقع تو محصول عشق یه زن و مردی.. که چیِ عشق و پیوند اونایی.. یه کم که بزرگتر بشی یواش یواش اخلاق و شخصیت پیدا میکنی.. این یعنی یه فکر تازه به دنیا اضافه شده.. یه نگاه نو.. ممکنه توانایی نوشتن داشته باشی.. این یعنی داری روی دیگران .. روی دنیا اثر میذاری.. ممکنه مثلا بتونی تو مسابقه های قهرمانی شرکت کنی.. این یعنی به یه عده آدم شادی و هیجان و امید میدی.. ممکنه عاشق بشی.. این یعنی اولا دنیا رو به اندازه یه نفر عاشق تر کردی.. ثانیا به یه نفر دیگه یه معنایی برای زندگی دادی.. ثالثا هر کاری که میکنی.. حتی خوردن برای زنده موندن .. برای رسیدن به یه هدفی هست... لازم نیست حتما نگاه کنی ببینی "آخرش" چی میشه.. از لحظه های "اکنون" طوری استفاده کن که آخرش اقلا پشیمون نباشی اگه چیزی هم نشد!!! ( و در واقع بهشت هم چیزی جز این نیست(
بذاراز جمله های خودت استفاده کنم: "بری سره کار! که چی بشه؟ پول دربیاری! خوب بعدش؟ بخوری!" ... نه دیگه.. با پول که فقط نمیخورن که. پول در میارم که هر جا لازم شد دل کسانی رو که دوست دارم بتونم باهاش شاد کنم. که اگه نیاز به چیزی داشتم لازم نباشه سربار کس دیگه باشم. که بتونم از زیبایی های دنیا بیشتر استفاده کنم. که دغدغه "از کجا بیارم بخورم" نداشته باشم. و خیلیییییییی چیزای دیگه
" بخوری! و بعد؟ دفع کنی!!!" .. خب در واقع بعد از خوردن خیلی کارا میشه کرد به جز دفع کردن!!! مثلا میشه باز توان پیدا کرد تا بیشتر کار کرد. میشه از انرژی به دست اومده اش برای بهتر بودن استفاده کرد. اصلا خود دفع کردن فکر میکنی کم کاریه؟؟؟.. نه جدی میگم شوخی نمیکنم.. دفع کردن یعنی بخش غیر ضروری چیزی رو که از جهان گرفتی بهش برمیگردونی. تا دنیا دوباره بتونه ازش استفاده کنه و بمونه و در خدمتت باشه. چرا فکر میکنی دفع کردن نقطه پایانه؟؟؟
خب.. همینا فک کنم کافی باشه... اما در مورد اون قسمت آخر: به نظرم راحت ترین راه حل یه مسئله پاک کردن صورت مسئله اس.. کی گفته برای بهتر کردن دنیا باید برگشت به گذشته؟؟؟؟ دنیا هرچی که هست.. خوب یا بد.. هرگز هم به گذشته برنمیگرده.. این دنیا محصول نوع رفتار ما با میراث آدمهای گذشته است.. پس اگه خرابه ما خودمون خرابش کردیم! برای درست کردنش چرا باید فرصت زندگی رو از نسل آینده بگیریم؟؟؟ منطقی اینه که سعی کنیم دنیای بهتری از اون که پدران ما به ما تحویل دادن به بچه هامون تحویل بدیم.. آهای .. اصلا هم شعار نمیدم.. نگفتم پاشو برو از سیبری تا فطب جنوب رو درست کن که!!! خودت.. فقط خودت .... یه عمر کامل وقت داری که بهتر باشی.. که عاشق باشی... تو که بهتر باشی میتونی روی اعضا خانواده و دوستان و همسایه هات هم تاثیر بذاری.. حتی اگه کس دیگه ای خوب نشه تو به اندازه یه نفر دنیا رو بهتر کردی.. به اندازه یه نفر عاشق تر... و "آخرش" هیشکی ازت انتظار نداره که بیشتر از این کاری انجام داده باشی
جمله اخرم اینکه.. که چیِ "انسان" و "آدم" و اینا رو ولش... که چیِ خودت چیه؟؟؟؟
آندرومدا:
خب اصل مطلب اینه ... ما اصلا به چه کار میایم
...خب دوست دارم اصلا اینجوری بگم که من...تو و هیچ کس به هیچ کار نمیایم... هیچی آخرمون نیست ... به قول من اون ته یه خودکاریم که پرتمون میدن ...
زندگی یه جور جنگه ... جنگ با محیطت...با اطرافیانت...با خودت
و بر حسب اتفاق بیشتر از اینکه دوست داشته باشی دشمن داری
خب ... منی که دارم میجنگم ... اول راه که شروع به جنگیدن میکنم...حالا هر وقت هست... وقتیه بلدم بخونم و بنویسم...وقتیه که میتونم فکر کنم یا هر وقت مزخرف دیگه ای هست ....
شخصا خودم وقتی خواستم توی جنگ باشم ... میخواستم آخر جنگ برنده ی جنگ باشم ... و سالها این توی ذهنم بوده و همین الانم هست ... ولی الان وقتی به این نبرد خونین نگاه میکنم میبینم بیشتر از اینکه به فکر پیروزیش باشم به فکر اینم که با تمام وجود بجنگم
وقتی اینجوری بجنگی... پیروزی... برنده ی این جنگ منم ... منی که جنگیدم
ببین ... یه شعر هست که فک کنم برات قبلا خوندمش... میگه:
اگر خورشید نیستی...ستاره باش
اگر شاهراه نیستی ...کوره راه باش
با بردن و باختن اندازه ات نمیگیرم
هر آنچه هستی ...بهترینش باش
رامین... من هر چی هستم... یه دزد یه آشغال ... یه آدم خوب .. یه خلافکار ... یه گدا... یه معلم یا هر کس دیگه ای ... میخوام بهترینش باشم ... حتی اگه اولم چرند باشه ... وسطم گند ... آخرم سطل آشغال
من راس میگه...آدما بیشتر از اینکه آخرشون تعیین کننده باشه...وسطشون تعیین میکنه
گفتی کار میکنیم...پول در بیاریم... پول رو میخوریم...خوراک رو دفع و بازم از اول ...
آره ... این کار آدمهسات... من گفت دل کسی رو شاد کنیم... عاشق بشیم... خب میشه بازم بگی ... چه فایده ... ... که چی ... ولی واقعیت اینه که تا آخر خودت باید زندگی کنی...
رامین ... ترجیه میدی توی جنگ تن به تن بمیری یا اینکه توی یه زندان ؟ ...آره هیچ کس هیچ وقت یادش نمیمونه که جنگیدی ولی مگه مهمه کسی یادش بمونه ؟...
من مرگ با شمشیر دشمنم رو ترجیه میدم به مردن توی زندان از مریضی ...
آلیس:
با تشکر خیلی زیاد از من و آندروما که وقت گذاشتن و جواب دادن.من عاشق اینجور مناظره هام!مخصوصا اگر با کسی باشه که مثل من فکر نمیکنه (البته ترجیح میدم دو به یک نباشیم!چون شکست نخوردن سخت میشه!)
خوب من هم تقریبا موافقم که هر بحثی بر پایه ای از شواهد و فرضیات استواره و غلط بودن یکی از فرضیات باعث میشه خللی در بحث ایجاد بشه.اگر بخواهیم تمام موجودات (هر چیزی که وجود داره!) رو توی چند طبقه کلی تقسیم بندی کنیم, چهار گروه اصلی به وجود میاد:
1- جامدات
2- نباتات
3- حیوانات
4- انسان!
خوب احتیاجی نیست که بگم پست ترین موجودات رو گروه اول تشکیل میدن! من نمیدونم چرا شما که به ارزش انسانی و ... معتقدید میاین انسان رو با خودکار مقایسه میکنین؟!!مسلما اگر منم یک مداد بودم هیچ وقت از زندگیم شکایتی نمیکردم!با اینکه از خودکار یک لاشه به جا میمونه اما مداد از همونم محرومه!تا حالا مدادی رو دیدین که از به وجود اومدنش ناراحت باشه؟!!خوب پس من یا هر آدمی یک مقدار با مداد و خودکار تفاوت داره!پس نمیشه این دوتا رو با هم مقایسه کرد!یک عنصر جامد مثل خودکار و ساز و تیر چوبی شباهت زیادی به انسان ندارن!
میگین یک نفر که به دنیا میاد یک فکر جدید ایجاد میشه!یک نگاه نو! یک نفر که شاید بتونه تاثیر بذاره! شاید بتونه عاشق بشه! یک نفر که میتونه زندگی کنه؟!! اما چرا؟!! یک فکر جدید! یک نگاه نو! یا یک انسان تاثیر گذار میتونه چکار منه؟روی جهان تاثیر بذاره؟!!!به زندگی بشری خدمت کنه؟!!!عاشق بشه تا باز حاصل اون عشق یک نگاه نو و یک فکر جدید باشه؟یک عاشق مثل خودش؟!که چی؟!!!این روند بی هدف تا کی باید ادامه پیدا کنه؟
تمام تاثیری که یک آدم توی زندگیش داره اینه که روی بقیه تاثیر بذاره!اما چرا بقیه ای باید وجود داشته باشند؟!!
با پول دل انسان ها شاد بشه که چه اتفاقی بیفته؟راحتتر زندگی کنن؟!!این جواب مساله نیست!این یک صورت مساله ی دیگه است!من مساله ام اینه که چرا انسانی باید وجود داشته باشه که بخواد سربار باشه یا نه؟لذت بردن از زیبایی برای انسان چه نتیجه ای داره؟اون انسانی که دغدغه اش اینه که "از کجا بیارم بخورم؟" چرا باید باشه؟ هر کدوم از ما تا حالا چند بار آرزو کردیم "ای کاش به دنیا نمیومدم؟!" واقعا چند بار؟ آیا بچه های ما و بچه های اونها باز همین جمله رو با خودشون نمیگن؟ به نظر شما پدران ما و پدربزگامون کم این جمله رو با خودشون زمزمه کردن؟ کی قراره از این جمله درس بگیریم؟!!
مگر جهان, موجودات, درختان, خورشید و ... چرا به وجود اومدن؟حتی دایناسور ها؟!!!دایناسور ها چرا منقرض شدن؟!!!به وجود اومدن تا منقرض بشن!!!یا تکامل پیدا کنن!در هر دو صورت برای این به وجود اومدن که در زندگی انسان موثر باشن!اونایی که منقرض شدن الان بهشون میگیم نفت!اونایی هم که تکامل پیدا کردن هر کدومهزار تا فایده برای آدم دارن!اما خود آدم چی؟اگر نبود این چیز ها هم به وجود نمی اومد.شما به هرچی که فکر کنین!حتی بی ربط ترین چیزها یک دخالتی در زندگی انسان دارن!اما خود انسان در چی دخالت داره؟در تولید کود برای گیاهان؟!! اگه دفع کردن رو به عنوان برگشت جیره اضافی جهان به خودش بدونیم, اصلا چرا باید چیزی از جهان بگیریم تا بعدا بهش پس بدیم؟!!هدف آدم به یک داد و ستد چندش آور با جهان محدود میشه؟
من نمیگم به گذشته برگردیم!من میگم آینده نباید وجود داشته باشه!ما فرصت زندگی رو از کسی نمیگیریم چون کسی همچین فرصتی رو اصلا نداره!ما فقط تولید مثل میکنیم از روی عادت!از روی یک غریزه!مثل یک گوسفند!ما تولید مثل میکنیم چون میخوایم شاهد داشته باشیم!انسان به عشق تماشاچیش هنر نمایی میکنه!تماشاچی هایی ه وجود میاریم که شاید هیچ وقت علاقه ای به تماشای سیرک ما نداشته باشن!
اگر زندگی رو یک جنگ بدونیم به قول آندروما!مایی که توش هستیم نمی دونیم چرا و برای چی و به چه هدفی داریم میجنگیم!پدران ما در جنگ بودن!و قبلش پدارن پدران ما!و حالا ما! اما چه دلیلی داره که پسران ما و پسران پسران ما در جنگی وارد بشن که نه دوست دارن و نه علت و چوم و چراش رو میدونن؟!!ما هم نمیدونیم!پدران ما هم نمیدونن؟و پدرانشون...!مسلما ما توی این جنگ پیروز نیستیم چون ما تکراری ناشیانه هستیم از گذشتگان!گذشتگانی که شاید روزی هدفی داشتن برای جنگیدن!و ما طبق یک عادت میخوایم بجنگیم با دشمنی که خیلی از همرزمامون دست دوستی به طرفش دراز کردن؟!!!ما توی این جنگ پیروز نیستیم و مسلما خیلی ها تا آخرین روز دست از مبارزه بر نمیدارن اما تا کی؟ کی باید از این حلقه ی تکرار خارج شد؟ روزی که جنگجویی نباشه!جنگجویی که ناخواسته به جنگی وارد شده که نه قئاعدش رو بلده نه علتش رو میدونه!با چیزی میجنگه که هیچوقت برش غلبه نمیکنه؟!!!
این مثال جنگ برای من (آلیس) قابل فهم تر بود!نه به خاطر اکشن بودنش!بلکه بخاطر نزدیکیش به واقعیت!(البته اگر واقعیتی باشه!)
هراس های بیهوده
تا بوده همین بوده
فرزندهای مشروع
شرع قانون!
و تباهی پوچی بیهودگی
و عمر میرسد به سی پنجاه هفتاد
و حاصل چند فرزند است
و چندین نواده
و این است ضمانت زندگی
گوسفندان آبادی بالا
چه فرق دارد؟آبادی پائین
چوپانها سرمست مغرور
سرشیر هست پنیر هست
و ماست های ترشیده
و گهگاهی گرگی دریده
و در هر جشنی و در هر عزایی
سری بریده
من رفتم
می روم جایز نیست
من رفتم
من رفتم و حدیث گفتم!
جمعه چهاردهم مهر 1385
زندگی را نکو داشتیم همی؟
برای اولین بار میخوام از زبون و دل خودم حرف بزنم!
سیگار و شراب و مرگ!!!این سه تا آخرین چیزاییه که دوست دارم تجربه کنم اما هیچ وقت جرئتشو نداشتم.راستش من خیلی چیزا رو تجربه کردم.هم کافر بودم هم مومن.هم مسلمون بودم هم زردشتی!هم فلسفه مارکس و انگلس و هگل و لنین و چه گوارا رو خوندم هم مانیفست جمهوری خواهی اکبر گنجی وهم بیست و سه سال علی دشتی و هم کتاب های دکتر علی شریعتی!هم عاشق بودم و هم عارف!اما حالا فهمیدم...زندگی خیلی ساده ست!به دنیا میایی...زندگی میکنی...میمیری!!!این برای اولین باره که دارم چیزی رو میگم که دلم میخواد.اصلا الان حرف فلسفی و اعتقادی و سیاسی و ...نمی زنم!!!دارم از زبون خودم حرف میزنم یک آدم پشت کنکوری که ساعت ۲ و بیست دقیقه شب از بیخوابی اومده پشت یک میز که روش یک قندون خالیه و چند تا برگ کلاسور پر از فرمول و عدد روبه روش یک کتاب عربی بازه(که اگه کسی بیدار شد فکر کنه دارم درس میخونم)اونورشم یک مشت کتابه دو تا روزنامه با یک جلد فرهنگ سیاسی!(البته الان ویرایش جدیدش رو خریدم!)
به دنیا اومدن و مرگت که دست خودت نیست وسطش هم هر چی هست کشکه!!!تازه فهمیدم انسان یک خاصیت بیشتر نداره !!!تولید کود!!!درس میخونی که چی؟
بری سره کار!
که چی بشه؟
پول دربیاری!
خوب بعدش؟
بخوری!
و بعد؟
دفع کنی!!!
چه فعالیت مهمی!واقعا خسته نباشین!
حالا یک عده روم میتوپن که چرا چرت میگی؟انسان این توانایی رو داره که به درجات عالیه برسه و ...!!!و بازم من میگم که چی؟بره بهشت؟!!مگه تو بهشت فعالیتی مهمتر از خوردنم هم انجام میده؟تازه همون یک محصولم تولید نمیکنه!!!در ضمن به قول ملا صدرا آخرش که باید بری بهشت چه خوب باشی و چه بد!!!(ر.ک فلسفه ملاصدرا)پس اون جایگاه متعالی هم یک چیزیه تو مایه همون کشک!حالا تو هر کی در هر جایگاهی که میخوای باش!زندگی توهم همینه!!!
به نظر من زندگی یعنی همین اما نه به این خنکی!یک زمانی زندگی یک جوره دیگه بود!زندگی خیلی ساده بود!به دنیا اومدن زندگی کردن و مردن!به دنیا اومدن و مردن که دسته خودش نبود مثل الان!!!وسطش هم عینا کشک بود مثل الان!ولی با یک تفاوت...
الان انسان مجبوره به دنیا بیاد و مجبور زندگی کنه و مجبوره بمیره مثل همون موقع ها!الان انسان برای رسیدن به مرحله ی سوم باید اول از مرخله ی دوم بگذره مثل همون موقع ها!الان انسان برای اینکه مرحله دوم رو رد کنه باید نفس بکشه تا کار کنه کارکنه تا پول بگیره پول بگیره تا غذا بخوره غذا بخوره تا دفع کنه و دفع کنه تا زنده بمونه!!!اما نه مثل اون موقع ها!!!اون موقع ها برای زنده موندن نفس کشیدن و کار کردن و پول گرفتن و غذا خوردن و دفع کردن کافی نبود.اون موقع ها عشق برای پول و علم برای پول و محبت برای پول و دوستی برای پول و اعتقاد برای پول و ...برای پول و پول برای غذا و غذا برای زندگی نبود!!!خدا رحمت کنه اون آدما رو!!!حالا ما چی؟می تونیم برگردیم به گذشته؟مسلما نه!!!ولی میتونیم جلوی آینده رو بگیریم!تا نیاد تا وجود نداشته باشه تا نباشه تا بی معنی باشه!!!به قول یکی از بزرگان(اسمش یادم نیست)فقط یک راه نجات برای انسان ها برای رهایی از این منجلابی که گرفتارشن وجود داره.مردم دنیا باید دست به دست هم بدن و باهم عهد کنن تا هیچ فرزندی متولد نشه تا نسل بشر از روی زمین پاک بشه!
شما چی میگین؟
تا بعد
**************************
1- این پست قبلا(گذشته ای نه چندان دور) در وبلاگ پشت کنکوری بود.
2- ارتباط این متن با پیشینش مرا به گذاشتن در این وبلاگ ترغیب کرد.
3- متن پسین نیز روزی نگاشته خواهد شد.شاید زمانی دیگر...........
سه شنبه هفتم شهریور 1385
عشق را نکو داریم همی؟
تا کنون نگاشتیم و نگاشتند در مدح ابر واژه ی عشق!
ترانه ی عاشقی را در هر کوی و برزن زمزمه کردیم و کردند!
رساله ها در پیچ زلف مهوشان ساختیم و ساختند!
از عشق گقتیم و ستودیمش و پرستیدیمش و نگاشتیمش و بر زبان هایش جاری ساختیم!
گهی سگ کوی دلبر دامانمان بگرفت, گهی در زلف چون کمند یار گرفتار آمدیم, گهی تندیس ها بر دل کوه ساختم,و زمانی دیگر در طلب فراغ یار آواره بیابان ها شدیم.
از ازل تا کنون هر آنچه گفتند و شنیدیم در مدح و ثنای عشق بود و نعت و ستایش او!
براستی که ما را چی میشود که چنین در باب عشق داد سخن داده ایم تا بدان حد که ...
مگر نه ان است که شیخنا فرمود:"آنکه یافت می نشود آنم آرزوست!"؟
گذشتگان عشق را بدان سبب نکو داشتند که دست نیافتنی بود!و رندان جاهل را راهی بر عشق نبود!
اکنون جاهلانی عشق را پاس می دارند که در طلب جهانی فرویدیسم هستند!عشق را چنان به ابتذال کشیدند که پنداشتی واژه ی شهوت از مشتقات عشق است!
در گذشته عاشق سراپا عجز و نیاز بود و معشوق بالذات کمال بود و حسن!عاشق دیوانه بود و درمانده و معشوق دلنگران و هراسیده و عشق پاک بود و پاک!
اکنون عشق وسیله ای است برای کامجویی مردمان هر دم عاشق سگ صفت! که سگان از عشق چیزی بیش نداند و بس! و فرجام عشق این عاشقان چیست برای معشوق؟
همان عاشقی که تا دیرباز در پای معشوق لابه می کرد و سیلها از دیگان روان میساخت!دمی دیگر در طلب عشق مهوشی دیگر است و بس!
بیاید دیگر عشق را نگوییم و ننویسیم و نشناسیم و نشناسانیم و به جای آن نهال خشکیده دوستی را دگر بار بکاریم و آبش دهیم و هرس کنیم و برویانیم و بارو کنیم و بفهمیم و بفهمانیمش تا دگر باره توانیم دوست بداریم و دوست داشته شویم برای آنچه که هستیم و داریم نه دوست بداریم و دوست داشته شویم برای آنچه که می خواهیم و میخواهند!
شاید روزی فرا رسد که مردمان یکدیگر را دوست بدارند فقط برای دوستی!که اورمزد دوستی را آفرید و اهریمن عشق را نکو داشت!
***
۱- مطالبی که قرار بود در این پست بگم توسط "من!" در قسمت نظرات گفته شده!!!بسی نشاط برفت از این طرز تفکر!!!به قول جرج اورول "در اقلیت یک نفره بودن دیوانگی است"!اکنون فهمیدم حداقل اقلیتی یک نفره نیستم!!!
۲- مطلب حاضر ادامه دارد!شاید زمانی دیگر
۳- عین این در پشت کنکوری ثبت شد!با تفاوت در عنوان!
۴-در پشت کنکوری نظر خواهی آزاد قرار گرفته اما بدان سبب که خواستار پاسخگویی به نظرات عزیزان در این وبلاگ هستم علی رغم میل باطنی و با تمام نفرتی که از گزینشگری بدون دلیل دارم!!!نظرات متاسفانه باید تایید شوند!!!این اقدام رذیلانه فقط برای این پست و قسمت دوم آن خواهد بود!
پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385
یک پر دیگه پرتغال!
چون یکم از بحث پرت افتادیم و من هنوز در تیه گمراهی برا همین یک بار اون سوالات بی جواب رو میگم بعد یک چیز دیگه میخوام بگم:
۱-پرتقال چیه؟
۲-چرا پرتقال کرویه و هرمی نیست؟
۳-چرا به مکعب نمیگیم استوانه؟
۴-چرا پرتقال شبیه خیار نیست؟
۵-چرا به نارنجی نمی گیم بنفش؟
حالا میخوام یک چیز دیگه بگم!
فکر کنین یک بچه به دنیا میاد یک راست بچه رو از اتاق زایمان میبرن تو اتاق عمل دیگه! یک همل جراحی روش انجام میدن به طوری که رنگ آبی رو سبز ببینه!(فرض کنین!مثلا سبز رو هم آبی ببینه!) بعد بدون اینکه کسی از این عمل اطلاع داشته باشه بچه رو برمیگردونن پیش مادرش!
{ده سال بعد}
یک بنده خدا:سلام
بچه ی قصه ی ما: سلام
ـاون خودکار آبی رو بهم میدی!
ـبفرمایین
-مرسی.من رنگ آبی رو خیلی دوست دارم
-منم همینطور. رنگ آبی منو یاد دریا و آسمون میندازه!
{پنجاه سال بعد}
ـبچه ها اون سلوار آبیه من کجاست؟
-توی اون کمد سبزه ی!
-آها مرسی پیدا کردم.
{هشتاد سال بعد}
-خدا بیامرزتش عاشق رنگ سبز بود!همیشه میگفته رنگ سبز بهش آرامش میده و اونو یاد جنگل میندازه!!!
-آره.خونش هم رنگ سبز زده و کلی دار و درخت تو حیاط کاشته!
نتیجه اخلاقی:
این بچه ی قصه ی ما هیچوقت جنگ رو سبز ندیده بود!و هیچ وقت دریا و آسمون رو ابی!!! اما هیچکس نفهمید که اون دریا رو سبز میبینه و جنگل رو ابی!!!!
حالا یک سوال:
چرا؟
آیا همه ی ما دریا رو به یک رنگ میبینیم؟
شنبه چهاردهم مرداد 1385
آگهی ترحیم
انا لکنکور و انا علیه راجعون
ضمن عرض تسلیت با کمال تاسف و تائثر بدین وسیله درگذشت جوان ناکام!!! مهر تابان! خورشید درخشان! امید ایران! فرزند جهان! پسر مامان! ... پشت کنکوری خستگی ناپذیر همیشه پشت کنکور و حاضر در سنگر علم اندوزی!!!
برادر:حاج سید رامین(ضیاء الدین) کنکور منشیان(لعنت ا.. علیه)
که دست پر مکر روزگار (با همکاری سازمان سنجش آموزش کشور) گل عمر این بزرگ را پرپر کرد به اطلاع دوستان! دشمنان! همسایگان(مخصوصا دختر های همسایه ها!) پشت کنکوری ها! دانشجویان اخراجی! انصرافی! تعلیقی! سیاسی! اجتماعی! فرهنگی! هنری! اقتصادی! و ملت علاف و بیکار پرور ایران اسلامی (که تبحر خاصی در زیاد کردن گویندگان لاا..الا ا... دارند!) و ... می رساند که به منظور بزرگداشت یاد و خاطره ی این غنچه نو شکفته!!! آین دریای علم و معانی!!! این سرچشمه دانش!!! این هلو!!! این ناز!!! این گل!!! این ... مجلی بزرگداشتی در زیر پل سید خندان برگزار میشود!
شرکت تمامی عزیزان! رقیبان! شیفتگان اهل کنکور! مداحان اهل کنکور! علافان سر گذر! بروبچز مراکز نگاهداری بیماران روانی کل کشور! شیفتگان آن مرحوم! دلدادگان! عاشقان! عارفان! جاهلان! و ... در مجلس ترحیم آن مرحوم موجبات شادی روح را فراهم و سبب نیل به درجات رفیع و کسب ثواب عاجل و شفای حتمی شما نیز خواهد شد!
***
مکان:زیر پل سید خندان!-جوب دوم-سمت چپ (منزل آن مرحوم)-ساعت ۱۲ شب به بعد!به صرف شام و شیرینی!!!
همچنین مجلس خواهران نیز هم زمان و در همان مکان برگزار خواهد شد(به علت کمبود جا و نور حفظ شئونات اسلامی اجباری است!)
***
ضمنا وسیله ی ایاب ذهاب موجود نیست!
همچنین مراجعه کننده گان لطفا غذا و شیرنی خود را با خود بیاورند!!!
تذکر:از آوردن اطفال زیر ۷۸ سال ۶ ماه و ۱۷ روز جدا خودداری شود!
با تشکر
فک و فامیل آن مرحوم!
سه شنبه دهم مرداد 1385
پرتقال
من آلیس هستم!چند روز پیش پشت سر یک خرگوش سفید از پرچین های باغ گذشتم و اونور پرچین وارد لونه ی خرگوش شدم!!!اینجا جهانیه که با واقعیت متفاوته؟!!!من آلیس هستم و برای شما از اینجا گزارش میدم!تا بفهمیم واقعیت اون چیزی نیست که واقعا هست!!!من آلیس هستم و از سرزمین عجایب!!!از ایران گزارش میدم!!!
من میخوام اولین پستم با چند تا سوال باشه!!!
لطفا جواب بدین و منو از تیه گمراهی نجات بدین!!!
۱-پرتقال چیه؟
۲-چرا پرتقال کرویه و هرمی نیست؟
۳-چرا به مکعب نمیگیم استوانه؟
۴-چرا پرتقال شبیه خیار نیست؟
۵-چرا به نارنجی نمی گیم بنفش؟

